![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه اشک را آفرید تا مرز وداع آتش نگیرد... |
|
|
|
+ نوشته شده در
86/02/31ساعت 20:35 توسط مرضیه |
|
وقتی ستاره نیز مشیری |
|
+ نوشته شده در
86/02/31ساعت 19:40 توسط مرضیه |
|
|
|
+ نوشته شده در
86/02/25ساعت 17:45 توسط مرضیه |
|
|
دور یا نزدیک راهش می توانی خواند
|
|
+ نوشته شده در
86/02/25ساعت 17:27 توسط مرضیه |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
86/02/25ساعت 8:50 توسط مرضیه |
|
نامه چاپلین به دخترش..خیلی جالبه.حتما بخونین. اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند. اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام. با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست . نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬ حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی . گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند . و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
نخواهد کرد..... |
|
+ نوشته شده در
86/02/24ساعت 20:41 توسط مرضیه |
|
تو را می خواهم ای دیرینه دل خواه ابتهاج |
|
+ نوشته شده در
86/02/21ساعت 19:48 توسط مرضیه |
|
|
دستم به هر ستاره که می خواست می رسید
کجایی ای رفیق نیمه راهم مشیری |
|
+ نوشته شده در
86/02/20ساعت 18:26 توسط مرضیه |
|
یک سینه بود و اینهمه فریاد مشیری
یک چشمه از نشانه های پررمزوراز و زیبای ذات حق ..تا حالا به زیبایی دریا تو غروب و طلوع آفتاب دیدی؟دریا پر از انرژی... من که از دیدنش سیر نمیشم. |
|
+ نوشته شده در
86/02/17ساعت 20:9 توسط مرضیه |
|
یادمان باشد از امروز جفایی نکنیم گرچه در خویش شکستیم صدایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم. |
|
+ نوشته شده در
86/02/15ساعت 19:25 توسط مرضیه |
|
من پا به پای مرکب خورشید |
|
+ نوشته شده در
86/02/13ساعت 17:48 توسط مرضیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/02/11ساعت 18:11 توسط مرضیه |
|
|
شكست و ريخت به خاك و به باد داد مرا مشیری
|
|
+ نوشته شده در
86/02/10ساعت 19:27 توسط مرضیه |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
86/02/04ساعت 18:32 توسط مرضیه |
|
گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من
|
|
+ نوشته شده در
86/02/03ساعت 19:52 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو درعرش کبریایی نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.........
|
|
RSS
|