تبليغاتX
دل جايگاه عشق به کسی نیست...جز خدا
به نام آنکه اشک را آفرید تا مرز وداع آتش نگیرد...

+ نوشته شده در  86/02/31ساعت 20:35  توسط مرضیه | 

وقتی ستاره نیز
سو سوی روزنی به رهایی نیست
آن چشم شب نخفته چرا پشت پنجره
با آن نگاه غمگین
ژرقای آسمان را
 می کاوید
آنگاه بازمیگشت
نو مید
میگریست

                                     مشیری

+ نوشته شده در  86/02/31ساعت 19:40  توسط مرضیه | 

 

+ نوشته شده در  86/02/25ساعت 17:45  توسط مرضیه | 
 

دور یا نزدیک راهش می توانی خواند
 هرچه را آغاز و پایانی است
حتی هرچه را آغاز و پایان نیست
زندگی راهی است
 از به دنیا آمدن تامرگ
شاید مرگ هم راهی است
راهها را کوه ها و دره هایی هست
 اما هیچ نزهتگاه دشتی نیست
هیچ رهرو را مجال سیر و گشتی نیست
هیچ راه بازگشتی نیست
بی کران تا بی کران امواج خاموش زمان جاری است
زیر پای رهروان خوناب جان جاری است
آه
 ای که تن فرسودی و هرگز نیاسودی
هیچ ایا یک قدم دیگر توانی راند؟
هیچ ایا یک نفس دیگر توانی ماند ؟
نیمه راهی طی شد اما نیمه جانی هست
باز باید رفت تا در تن توانی هست
باز باید رفت
راه باریک و افق تاریک
 دور یا نزدیک

                                           مشیری 


 

 

+ نوشته شده در  86/02/25ساعت 17:27  توسط مرضیه | 
+ نوشته شده در  86/02/25ساعت 8:50  توسط مرضیه | 
                       

نامه چاپلین به دخترش..خیلی جالبه.حتما بخونین.

اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.

نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......

رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

 اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.

زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای
دور٬ بس قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:

  

داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.

با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی
٬ تنها رقص و موسيقی نيست .
نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی
٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنانهستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است . در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب
نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند؟

 
اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .

همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .

من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."

جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .


آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......

.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .
 

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .


بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش
باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر

نخواهد کرد.....

+ نوشته شده در  86/02/24ساعت 20:41  توسط مرضیه | 

تو را می خواهم ای دیرینه دل خواه
 که با ناز گل رؤیا شکفتی
 به هر زیبا که دل بستم تو بودی
 که خود را در رخ او می نهفتی

                                         ابتهاج

                

+ نوشته شده در  86/02/21ساعت 19:48  توسط مرضیه | 

دستم به هر ستاره که می خواست می رسید
نه از فراز بام که از پای بوته ها
می شد ترا در اینه هرستاره دید
در بی کران دشت
در نیمه های شب
جز من که با خیال تو می گشتم
 جز من که در کنار تو می سوختم غریب
 تنها ستاره بود که می سوخت
 تنها نسیم بود که می گشت
 

کجایی ای رفیق نیمه راهم
که من در چاه شبهای سیاهم
نمی بخشد کسی جز غم پناهم
نه تنها از تو نالم کز خدا هم 
                                  

                                         مشیری

+ نوشته شده در  86/02/20ساعت 18:26  توسط مرضیه | 

یک سینه بود و اینهمه فریاد
 می برد بانگ خود را تا برج آسمان
 می کوفت مشت خود را بر چهره زمان
زنجیر می گسست
 دیوار می شکست
 انگار حق خود را می خواست
می زد به قلب توفان
می افتاد
می رفت و خشمگینتر
 برمی گشت
می ماند و سهمگین تر برمی خاست
یک سینه بود و این همه فریاد
 تنها
 اما شکوهمند توانا
 دریا

                                     مشیری

یک چشمه از نشانه های پررمزوراز و زیبای ذات حق ..تا حالا به زیبایی دریا تو غروب و طلوع آفتاب دیدی؟دریا پر از انرژی...

من که از دیدنش سیر نمیشم............

                                     

+ نوشته شده در  86/02/17ساعت 20:9  توسط مرضیه | 

یادمان باشد

       از امروز جفایی نکنیم

  گرچه در خویش شکستیم 

                             صدایی نکنیم

یادمان باشد

           اگر خاطرمان تنها ماند

                طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم.

      

+ نوشته شده در  86/02/15ساعت 19:25  توسط مرضیه | 
 

من پا به پای مرکب خورشید
یک روز تا غروب سفر کردم
دنیا چه کوچک است
وین راه شرق و غرب چه کوتاه
 تنها دو روز راه میان زمین و ماه
اما من و تو دور
آنگونه دور دور که اعجاز عشق نیز
ما را به یکدیگر نرساند ز هیچ راه
 آه

                                           مشیری

+ نوشته شده در  86/02/13ساعت 17:48  توسط مرضیه | 
 

 

  

 

+ نوشته شده در  86/02/11ساعت 18:11  توسط مرضیه | 

شكست و ريخت به خاك و به باد داد مرا
چنانكه گويي هرگز كسي نزاد مرا
مرا به خاك سپردند و آمدند و گذشت
 تكان نخورد درين بي كرانه آب از آب
ستاره مي تابيد
بنفشه مي خنديد
 زمين به گرد سر آفتاب مي گرديد
همان طلوع و غروب و همان خزان و بهار
 همان هياهو
 جاري به كوچه و بازار
همان تكاپو
آن گير و دار آن تكرار
همان زمانه كه هرگز نخواست شاد مرا
 نه مهر گفت و نه ماه
نه شب نه روز
كه اين رهگذر كه بود و چه شد؟
نه هيچ دوست
كه اين همسفر چه گفت و چه خواست
نديد يك تن ازين همرهان و همسفران
 كه اين گسسته
 غباري به چنگ باد هوا است
تو اي سپرده دلم را به دست ويراني
همين تويي تو كه شايد
دو قطره پنهاني
شبي كه با تو درافتد غم پشيماني
سرشك تلخي در مرگ من مي افشاني
 تويي
 همين تو
 كه مي آوري به يادمرا
 

                                                     مشیری

 

   

+ نوشته شده در  86/02/10ساعت 19:27  توسط مرضیه | 
 

 

 

       

 

+ نوشته شده در  86/02/04ساعت 18:32  توسط مرضیه | 

گریه

     در چشمان من طوفان غم دارد

                ولی خنده بر لب می زنم

                             تا کس نداند راز من

 

+ نوشته شده در  86/02/03ساعت 19:52  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو درعرش کبریایی نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.........

نوشته های پیشین
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
غروب عشق (داداش گلم که بهترینه)
ناقوس عشق
الهه جون
ناله های پنهان
شبهای عاشقی
لیلی
ریحان
محبوبم..دریای بینهایت
یا حنان
جناب اسکیزوفرنی
جمعه های سوت و کور
فرهاد
اشرف دختر باران
نوشین
ستاره های مشکی پوش
روح الله
مانی
زهرا خانوم گل
سعید
حرکت از نو
مصطفی حسینی
مشکی پوش
یاسی
فقط برای تو
هاشمي
meshki pooshhaa
مرد مشکی پوش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Cool Status Bar Scroller