تبليغاتX
دل جايگاه عشق به کسی نیست...جز خدا
به نام آنکه اشک را آفرید تا مرز وداع آتش نگیرد...

 

 

عشق در دریا غرق شدن است ودوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را می گیرد ودوست داشتن می دهد.

عشق خشن است وشدید ودر عین حال ناپایدار و نامطمئن ودوست داشتن لطیف است و نرم ودرعین حال پایدار وسرشار از اطمینان.

عشق همواره با شک آلوده است ودوست داشتن سراپا یقین است وشک ناپذیر.

از عشق هر  چـــــه بــیشتر می نوشیم ،سیراب تر  می شویم  و از  دوســـت داشتن هر چه بیشترتشنه تر.

عشق هر چه دیر تر می پاید کهنه تر می شود ودوست داشتن نوتر...

عشق نیرویی است در عاشق،که اورابه معشوق می کشاند؛ ودوست داشتن جاذبه ای است در دوست،که دوست را به دوست می برد.عشق،تملک معشوق است ودوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

 در عشق رقیب منفور است ودر دوست داشتن است که"هوا داران کویش را چو جان خویشتن

دارند".که حسد شاخصه عشق است چه،عشق معشوق را طعمه خویش می بیند وهمواره درا ضطراب است که دیگری از چنگش نرباید واگر ربود،با هر دو دشمنی می ورزدومعشوق نیز منفور می گرددودوست داشتن ایمان است وایمان یک روح مطلق است،یک ابدیت بی مرز است،از جنس این عالم نیست.

عشق مامور تن است ودوست داشتن پیغمبر روح.

عشق لذت جستن است ودوست داشتن پناه جستن.

عشق غذا خوردن یک حریص گرسنه است ودوست داشتن "همزبانی در سرزمین بیگانه یافتن" است.

عشق گاه جابجا می شودوگاه سرد می شود وگاه می سوزاند.اما دوست داشتن از جای خویش،از کنار دوست خویش بر نمی خیزد؛ سرد نمی شود که داغ نیست؛نمی سوزاند که سوزاننده نیست...............

 

+ نوشته شده در  85/12/26ساعت 12:5  توسط مرضیه | 
 

           

 

+ نوشته شده در  85/12/23ساعت 10:28  توسط مرضیه | 

 

 

+ نوشته شده در  85/12/20ساعت 22:56  توسط مرضیه | 
 

میرن آدما‚ از اونا فقط
 خاطره هاشون به جا می مونه
کجاست اون کوچه ‚ چی شد اون خونه
 آدماش کجان خدا می دونه....

 

+ نوشته شده در  85/12/17ساعت 17:2  توسط مرضیه | 
 

و مرگ چیزی نیست جز دوری از اهل زمین و پیوستن به خالق.و به جا گذاشتن غم برای بازماندگان.اما گمانم این وصل خیلی شیرینتر است تا وصال دوباره زمینیان...

غم فراغ مادر را به دوست عزیزم تسلیت می گم.

 

+ نوشته شده در  85/12/16ساعت 19:57  توسط مرضیه | 
 

 

 

+ نوشته شده در  85/12/16ساعت 19:24  توسط مرضیه | 
 

سر خود را مزن اینگونه به سنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
منشین در پس این بهت گران
مدران جامه جان را مدران
مکن ای خسته درین بغض درنگ
دل دیوانه تنها دلتنگ
پیش این سنگدلان قدر دل و سنگ یکی است
قیل و قال زغن و بانگ شباهنگ یکی است
دیدی آن را که تو خواندی به جهان یارترین
سینه را ساختی از عشقش سرشارترین
آنکه می گفت منم بهر تو غمخوارترین
چه دلآزارترین شد چه دلآزارترین
نه همین سردی و بیگانگی از حد گذراند
نه همین در غمت اینگونه نشاند
با تو چون دشمن دارد سر جنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ
ناله از درد مکن
آتشی را که در آن زیسته ای سرد مکن
با غمش باز بمان
سرخ رو با ش ازین عشق و سرافراز بمان
راه عشق است که همواره شود از خون رنگ
دل دیوانه تنها دل تنگ

                                           "فریدون"

+ نوشته شده در  85/12/16ساعت 19:3  توسط مرضیه | 

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت 
 جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست
رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله ای نیست

 

                                                               "حیدرزاده"
 

+ نوشته شده در  85/12/15ساعت 17:37  توسط مرضیه | 
 

عمری گذشت و عشق تو از ياد من نرفت
دل ، همزباني از غم تو خوب تر نداشت
اين درد جانگداز زمن روی برنتافت
وين رنج دلنواز زمن دست برنداشت

تنها و نامراد در اين سال های سخت
من بودم و نوای دل بينوای من
دردا كه بعد از آن همه اميد و اشتياق
دير آشنا دل تو ، نشد آشنای من

از ياد تو كجا بگريزم كه بي گمان
تا وقت مرگ دست ندارد ز دامنم
با چشم دل به چهره خود مي كنم نگاه
كاين صورت مجسم رنج است يا منم ؟

امروز اين تويی كه به ياد گذشته ها
در چشم رنجديده من می كني نگاه
چشم گناهكار تو گويد كه ” آن زمان
نشناختم صفای تورا “ – آه ازين گناه !

امروز اين منم كه پريشان و دردمند
مي سوزم و ز عهد كهن ياد می كنم
فرسوده شانه های پر از داغ و درد را
نالان ز بار عشق تو آزاد مي كنم .

گاهی بخوان ز دفتر شعرم ترانه ای
بنگر كه غم به وادی مرگم كشانده است .
تنها مرا به ” تشنه طوفان “ من مبين
ای بس حديث تلخ كه ناگفته مانده است .

گفتم : ز سرنوشت بينديش و آسمان
گفتی : ” غمين مباش كه آن كور و اين كر است “ !
ديدی كه آسمان كر و سرنوشت كور
صدها هزار مرتبه از ما قوی تر است ؟

                                                             " فریدون"

+ نوشته شده در  85/12/14ساعت 19:40  توسط مرضیه | 

 

     

 

         روزهايي كه بي تو مي‌گذرد

            گرچه با ياد توست ثانيه‌هاش

               آرزو باز مي كشد فرياد:

                 در كنار تو مي‌گذشت، ايكاش!


                                                                   "فریدون"

                                                               

+ نوشته شده در  85/12/13ساعت 23:22  توسط مرضیه | 

 

     

 

من نمي‌گويم درين عالم

گرم پو، تابنده، هستي بخش

                                  چون خورشيد باش

تا تواني،

          پاك، روشن،

                         مثل باران،

                                     مثل مرواريد باش

 

                                            

                                                         " فریدون"


+ نوشته شده در  85/12/13ساعت 23:20  توسط مرضیه | 
 

 

 

            

 

+ نوشته شده در  85/12/11ساعت 17:2  توسط مرضیه | 
 

 دنيا را بد ساخته اند .....کسي را که دوست داري ، تو را دوست نمي دارد . کسي که تو را دوست مي دارد ، تو دوستش نمي داري . اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ، به رسم و آيين ، هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است . زندگي يعني اين.

                                                                           دکتر شريعتي

+ نوشته شده در  85/12/10ساعت 16:54  توسط مرضیه | 
 

 

+ نوشته شده در  85/12/10ساعت 16:48  توسط مرضیه | 

 

عشق، هر جا رو كند آنجا خوش است.

گر به دريا افكند دريا خوش است.

 

گر بسوزاند در آتش، دلكش است.

اي خوشا آن دل، كه در اين آتش است.

 

تا ببيني عشق را آيينه‌وار

آتشي از جان خاموشت برآر!

 

هر چه مي‌خواهي، به دنيا در نگر

دشمني از خود نداري سخت‌تر!

 

عشق پيروزت كند بر خويشتن

عشق آتش مي‌زند در ما و من.

 

عشق را درياب و خود را واگذار

تا بيابي جان نو، خورشيدوار.

 

عشق هستي‌زا و روح‌افزا بود

هر چه فرمان مي‌دهد زيبا بود.

 

                                                              فریدون

+ نوشته شده در  85/12/08ساعت 18:55  توسط مرضیه | 

   

 

گفت روزي به من خداي بزرگ

نشدي از جهان من خشنود!

 

اين همه لطف و نعمتي كه مراست

چهره‌ات را به خنده‌اي نگشود!

 

اين هوا، اين شكوفه، اين خورشيد

عشق، اين گوهر جهان وجود

 

اين بشر، اين ستاره، اين آهو

اين شب و ماه و آسمان كبود!

 

اين همه ديدي و نياوردي

همچو شيطان، سري به سجده فرود!

 

در همه عمر جز ملامت من

گوش من از تو صحبتي نشنود!

 

وين زمان هم در آستانه مرگ

بي‌شكايت نمي‌كني بدرود!

 

گفتم: آري درست فرمودي

كه درست است هرچه حق فرمود

 

 

خوش سرايي‌ست اين جهان، ليكن

جان آزادگان در آن فرسود

 

جاي اين‌ها كه بر شمردي، كاش

در جهان ذره‌اي عدالت بود.


                                                        فریدون

      

+ نوشته شده در  85/12/08ساعت 18:31  توسط مرضیه | 

 عشق شاید نا مفهوم ترین واژه ایست که تا حال شنیده ام .... 

واژه ای که یا تو را تا سر حد خوشی بالا می برد یا چنان بر زمین غم می نشاندت که گاهی

 نمی خواهی لحظه ای روی زمین قدم برداری..

عشق... 

   اولش چنان لذتی بهت میده که می خوای هر لحظه عاشق باشی

 ولی وای به روزی که تورو بشکنه اونوقته که تصمیم می گیری دیگه

هیچوقت عاشق نشی اونوقته که فکر می کنه عشق همش شکستنه ....

اما می دونی چیه؟

عشق قشنگترین واژه هستی هم هست اگه آدما خوب بفهمنشو بجا ازش استفاده کنن...

 همه یه روزی یه جایی باهاش برخورد می کنن.اما باید یاد بگیریم اگه کسی

عشق مارا زیر پا گذاشت اونه که  میشکنه ...  

چون ما ییم که حقیقتشو لمس می کنیم و می فهمیم......

فکر می کنم همین عشق زمینیه که به خدا می رسوندت

 وقتی که باهات این رفتار میکنه میفهمی که فقط یکیه که می تونه

لایق عشقت باشه اونم کسی نیست غیر ازخالق عشق  

 یعنی               

             خدا.................................. 

       

 

   

 

+ نوشته شده در  85/12/07ساعت 19:25  توسط مرضیه | 
+ نوشته شده در  85/12/06ساعت 18:57  توسط مرضیه | 
 
  
 
بارالها، راست می گويم
دگر من با خدايم آشتی هستم
ببخشا آن گناهانی که دور از چشم مردم،
در حضورت مرتکب گشتم
گناهانی که نعمت های پاکت را، مبدل کرد
خداوندا، ببخشا آن گناهانی که باعث شد، دعايم بی اثر گردد
گناهانی که اميد مرا از تو، پريشان کرد
خدايا پيش آنانی که می گويند،من را تو نمی بخشی
تو رسوايم مکن
من گفته ام، من مهربان پروردگار قادری دارم
که، می بخشد مرا
آيا به جز اين است؟
خدايا، بين من با آن که نامت را نمی خواند
فرقی نيست؟
اگر من را به عدلت، در ميان آتش اندازی
ميان آتشت، من باز می گويم
هلا ای مردمان،
من مهربان پروردگار قادری دارم
که او را دوست می دارم
چه پيوندی ميان آتش و قلبی که مهر تو در آن پيداست؟
و گيرم صبر بر آتش
وليکن صبر بر دوری تو، هرگز
خدايا خوب می دانم، مرا تنها نمی خواهی
خدايا راست می گويی
غريب اين زمين خاکيت
جز تو که را دارد؟
مرا مهمان دنيای خودت کردی
کريما تو پذيرايی از مهمان خود را، خوب می دانی
تو صاحبخانه خوبم
تو ظرف خالی مهمان خود را دوست می داری؟
خداوندا، مرا جز تو خدايی نيست
و می دانم تو نوميدی ما اميدواران خودت را، بر نمی تابی
اگر برگردم از پيش تو با دستان خالی
منکرانت شاد می گردند
خداوندا، شهادت می دهم، هستی
شهادت می دهم،  من مهربان پروردگار عادلی دارم
شهادت می دهم، من مهربان قلبی ز روح پاک او دارم
شهادت می دهم، من قطره ای از روح اويم
گرچه گاهی خود نمی دانم
شهادت می دهم من قلب پاکی را برای مهرورزی دارم اما
خوب چه باک از آن که گاهی هم، بگيرد او
گواهی می دهم من جلوه ای از ذات پاک کبريا هستم
و من هستم، که او می خواست من باشم
و من می خواهم آنگونه ای باشم، که می خواهد
بيا ای مهربان همراه خوب مهر آيينم
بخوان با من
بخوان، زيرا اگر با هم بخوانيمش
جواب هر دومان را زود خواهد داد
خداوندا، تو را من دوست می دارم
و می دانم تو نور آسمانها و زمين
هر لحظه با من از خودم نزديک تر هستی
تو گرمای محبت را، عنايت کن
زمينی بنده ام اما، يقينی آسمانی را، عطايم کن
خدايا، مزه زيباي بخشش را به کام قلب ما، بنشان
تو لبخند رضايت را عطامان کن
خدايا، قلب ما را
منزل پاک خودت را، از حسادت ها، رهايی ده
خدايا، قدرتم ده، تا ببخشم آنکه مرا سخت آزرده ست
خدايا، من چه می گويم
چنانم کن، که می خواهی
مرا آن کن، که ميدانی
+ نوشته شده در  85/12/06ساعت 18:55  توسط مرضیه | 
  
 
 
خدايا، سينه ام را رحمت پاک گشايش، مرحمت فرما
به لب هايم، تبسم را
به چشمم، نور پاکت را
به قلبم، مهرورزی را
خدايا، بلندای دعايت را عطايم کن
تو معشوق همه عالم
از اين پس، عاشقی را، پيشه ام فرما
خدايا راستش من آدميزادم
گاه گاهی گر گناهی می کنم
طغيان مپندارش
کريما، من گناهی بنده ای دارم
و تو بخشايشی جنس خدا
آيا اميد بخششم، بی جاست؟
خودت گفتی بخوان
می خوانمت، اينک مرا درياب
به چشمانی که می جويد تو را، نوری عنايت کن
و خالی دو دست کوچکم را
هديه ای اينک عنايت فرما
خودت گفتی، کسی را دست خالی برنگردانيد
کنون ای اولين و آخرينم
+ نوشته شده در  85/12/01ساعت 18:1  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو درعرش کبریایی نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.........

نوشته های پیشین
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
غروب عشق (داداش گلم که بهترینه)
ناقوس عشق
الهه جون
ناله های پنهان
شبهای عاشقی
لیلی
ریحان
محبوبم..دریای بینهایت
یا حنان
جناب اسکیزوفرنی
جمعه های سوت و کور
فرهاد
اشرف دختر باران
نوشین
ستاره های مشکی پوش
روح الله
مانی
زهرا خانوم گل
سعید
حرکت از نو
مصطفی حسینی
مشکی پوش
یاسی
فقط برای تو
هاشمي
meshki pooshhaa
مرد مشکی پوش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Cool Status Bar Scroller