تبليغاتX
دل جايگاه عشق به کسی نیست...جز خدا
به نام آنکه اشک را آفرید تا مرز وداع آتش نگیرد...
==> انسان اگر به اندازه ای که به ظاهر خود اهمیت می دهد
به روحش اهمیت می داد از فرشته زیباتر میشد
 
==> آدمی خواندنی ترین کتاب است که اغلب نخوانده می ماند
 
+ نوشته شده در  84/09/29ساعت 17:15  توسط مرضیه | 
قلب دختر از عشق بود، پاهايش از استواري و دست هايش از دعا،اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود .
پس کيسه شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد.ريسمان  نا اميدي را دور زندگي دختر پيچيد ، دور قلب و استواري و دعا هايش .نا اميدي پيله اي شد و دختر ، کرم کوچک ناتواني .خدا فرشته هاي اميد را فرستاد ،تا کلاف نا اميدي را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمي کرد.دختر پيله  گره در گره اش را چسبيده بود و مي گفت : نه باز نمي شود.هيچ وقت باز نمي شود.
خدا پروانه اي را فرستاد ،تا پيامي را به دخترک برساند.
پروانه بر شانه هاي رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زماني کرم کوچکي بود گرفتار در پيله اي.اما اگر کرمي مي تواند از پيله اش به در آيد ،پس انسان نيز مي تواند.
  خدا گفت :  نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره هاي ديگر.دختر نخستين گره را باز کرد....و ديري نگذشت که ديگر نه گره اي بود و نه پيله و نه کلافي.هنگامي که دختر از پيله  نا اميدي به در آمد ،شيطان مدت ها بود که گريخته بود.
+ نوشته شده در  84/09/28ساعت 9:31  توسط مرضیه | 

    توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونه ستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان نظرت رو به به خودش جلب مي كنه.بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو اونقدر تماشامي كني تا بالاخره به خواب مي ري.اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري ازاون ستاره نيست.اون موقعي است كه تموم غماي دنياداري ميريزه تو دلت.بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم زنده اي..باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي ودنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني.بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري وميبيني اثري از اون ستاره نيست.اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ يه ستاره زيباي ديگه.همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره ي كه توي آسمون وجود داره.اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود دوستش داري.

+ نوشته شده در  84/09/26ساعت 8:46  توسط مرضیه | 
    گل سرخ، زيبا مي شكفد چون
    تلاش نمي كند نيلوفر باشد.
    و نيلوفرها اينگونه زيبا مي شكفند چون
    چيزي از افسانه شكفتن گل هاي ديگر نمي دانند
    همه چيز در طبيعت زيبا انسان چون
    تمام پديده ها آزاد از رقابت اند،
    هيچ يك نمي خواهد ديگري باشد.
    همه به راه خود مي روند.
    نكته همين جاست!
    خود باش و از ياد مبر
    هر كار كني نمي تواني غير از خود باشي.
    تمام دست و پا زدن ها عبث است.
    تنها و تنها مجبوري خود باشي.
    
+ نوشته شده در  84/09/23ساعت 8:50  توسط مرضیه | 
   

   هميشه تفاوت بين تنهايي و يگانگي را به ياد داشته باش‌.
    يگانگي قله‌ي تجربه است‌.
    و تنهايي دره‌.
    يگانگي نور به همراه دارد، شعله است‌
    تنهايي ظلمت است و خفقان‌
    تنهايي زماني است كه به ديگران نيازمندي‌;
    يگانگي زماني است كه از وجود خود سرمست مي‌شوي‌

+ نوشته شده در  84/09/23ساعت 8:43  توسط مرضیه | 

دل من دیر زمانیست که می پندارد دوستی نیز گلیست

مثل نیلوفر و ناز .................

+ نوشته شده در  84/09/20ساعت 13:14  توسط مرضیه | 
محاكمه عشق...
جلسه محاكمه عشق بود
و قاضي عقل ،
و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود
يعني فراموشي ،
قلب تقاضاي عفو عشق را داشت

ولي همه اعضا با او مخالف بودند

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق
آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي
اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد
حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟
همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند

تنها عقل و قلب در جلسه مادند
عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند !
ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟
قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود
و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم .
پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم...
دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان
بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان
روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان
سنگي اندر گل
شان بود همان شد دلشان

 

+ نوشته شده در  84/09/14ساعت 12:53  توسط مرضیه | 
زندگی ریاضیات است

اگر شادیها را جمع کنیم

دوستیها را ضرب کنیم

عشق را تقسیم کنیم

آنگاه میتوانیم معادله سخت چگونه در کنار هم زیستن را حل کنیم....

+ نوشته شده در  84/09/08ساعت 9:28  توسط مرضیه | 

مثل قایقی تنها ولی پر از شنهای رنگی ............

 

+ نوشته شده در  84/09/01ساعت 13:0  توسط مرضیه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو درعرش کبریایی نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.........

نوشته های پیشین
شهریور 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
پیوندها
غروب عشق (داداش گلم که بهترینه)
ناقوس عشق
الهه جون
ناله های پنهان
شبهای عاشقی
لیلی
ریحان
محبوبم..دریای بینهایت
یا حنان
جناب اسکیزوفرنی
جمعه های سوت و کور
فرهاد
اشرف دختر باران
نوشین
ستاره های مشکی پوش
روح الله
مانی
زهرا خانوم گل
سعید
حرکت از نو
مصطفی حسینی
مشکی پوش
یاسی
فقط برای تو
هاشمي
meshki pooshhaa
مرد مشکی پوش
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

 
Cool Status Bar Scroller