![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه اشک را آفرید تا مرز وداع آتش نگیرد... |
|
==> انسان اگر به اندازه ای که به ظاهر خود اهمیت می دهد
به روحش اهمیت می داد از فرشته زیباتر میشد
==> آدمی خواندنی ترین کتاب است که اغلب نخوانده می ماند
|
|
+ نوشته شده در
84/09/29ساعت 17:15 توسط مرضیه |
|
|
قلب دختر از عشق بود، پاهايش از استواري و دست هايش از دعا،اما شيطان از عشق و استواري و دعا متنفر بود .
پس کيسه شرارتش را گشود و محکم ترين ريسمانش را به در کشيد.ريسمان نا اميدي را دور زندگي دختر پيچيد ، دور قلب و استواري و دعا هايش .نا اميدي پيله اي شد و دختر ، کرم کوچک ناتواني .خدا فرشته هاي اميد را فرستاد ،تا کلاف نا اميدي را باز کنند، اما دختر به فرشته ها کمک نمي کرد.دختر پيله گره در گره اش را چسبيده بود و مي گفت : نه باز نمي شود.هيچ وقت باز نمي شود.
خدا پروانه اي را فرستاد ،تا پيامي را به دخترک برساند.
پروانه بر شانه هاي رنجور دختر نشست و دختر به ياد آورد که اين پروانه نيز زماني کرم کوچکي بود گرفتار در پيله اي.اما اگر کرمي مي تواند از پيله اش به در آيد ،پس انسان نيز مي تواند.
خدا گفت : نخستين گره را تو باز کن تا فرشته ها گره هاي ديگر.دختر نخستين گره را باز کرد....و ديري نگذشت که ديگر نه گره اي بود و نه پيله و نه کلافي.هنگامي که دختر از پيله نا اميدي به در آمد ،شيطان مدت ها بود که گريخته بود. |
|
+ نوشته شده در
84/09/28ساعت 9:31 توسط مرضیه |
|
|
توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني بين ميليونه |
|
+ نوشته شده در
84/09/26ساعت 8:46 توسط مرضیه |
|
|
گل سرخ، زيبا مي شكفد چون
تلاش نمي كند نيلوفر باشد. و نيلوفرها اينگونه زيبا مي شكفند چون چيزي از افسانه شكفتن گل هاي ديگر نمي دانند همه چيز در طبيعت زيبا انسان چون تمام پديده ها آزاد از رقابت اند، هيچ يك نمي خواهد ديگري باشد. همه به راه خود مي روند. نكته همين جاست! خود باش و از ياد مبر هر كار كني نمي تواني غير از خود باشي. تمام دست و پا زدن ها عبث است. تنها و تنها مجبوري خود باشي. |
|
+ نوشته شده در
84/09/23ساعت 8:50 توسط مرضیه |
|
|
هميشه تفاوت بين تنهايي و يگانگي را به ياد داشته باش. |
|
+ نوشته شده در
84/09/23ساعت 8:43 توسط مرضیه |
|
دل من دیر زمانیست که می پندارد دوستی نیز گلیست مثل نیلوفر و ناز ................. |
|
+ نوشته شده در
84/09/20ساعت 13:14 توسط مرضیه |
|
|
محاكمه عشق...
جلسه محاكمه عشق بود و قاضي عقل ، و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود يعني فراموشي ، قلب تقاضاي عفو عشق را داشت ولي همه اعضا با او مخالف بودند قلب شروع كرد به طرفداري از عشق آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟ همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند تنها عقل و قلب در جلسه مادند عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند ! ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟ قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم . پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم... دل نوشت:
خوب رويان جهان رحم ندارد دلشان بايد ازجان گذرد هركه شود عاشقشان روز اول كه سرشتند زگل پيكرشان سنگي اندر گلشان بود همان شد دلشان
|
|
+ نوشته شده در
84/09/14ساعت 12:53 توسط مرضیه |
|
|
زندگی ریاضیات است
اگر شادیها را جمع کنیم دوستیها را ضرب کنیم عشق را تقسیم کنیم آنگاه میتوانیم معادله سخت چگونه در کنار هم زیستن را حل کنیم.... |
|
+ نوشته شده در
84/09/08ساعت 9:28 توسط مرضیه |
|
مثل قایقی تنها ولی پر از شنهای رنگی ............
|
|
+ نوشته شده در
84/09/01ساعت 13:0 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو درعرش کبریایی نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.........
|
|
RSS
|