![]() |
![]() |
|
| به نام آنکه اشک را آفرید تا مرز وداع آتش نگیرد... |
|
|
|
+ نوشته شده در
84/06/28ساعت 14:45 توسط مرضیه |
|
|
مهر ومحبت نشان سستی و یاس نیست بلکه نمود قدرت و ثبات قدم است.
|
|
+ نوشته شده در
84/06/28ساعت 10:1 توسط مرضیه |
|
|
پختگي عطر خود به همراه دارد.
زيبايي سرشاري به انسان هديه ميكند. هوش به ارمغان ميآورد، ذكاوتي در كمال. تمام وجود را به عشق فرا ميروياند. اكنون انسان تنها يك گُل عشق است. هر حركت عشق است و هر بيحركتي باز هم عشق; زندگي عشق است و مرگ باز هم عشق .............. |
|
+ نوشته شده در
84/06/27ساعت 13:32 توسط مرضیه |
|
|
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد؛ به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است. هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست؛ بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند. به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است. ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند. والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند، شوهران تظاهر مي كنند، همسران تظاهر مي كنند ـ تظاهر و تظاهر. البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند. بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند. اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست، به جادو مي ماند و معجزه مي كند! اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد، بايد براي كشف آن زحمت كشيد، بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت! عشق، هنر است. عشق ورزيدن، مهارت نيست، بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛ به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند. در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود. ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم. آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است. |
|
+ نوشته شده در
84/06/27ساعت 12:43 توسط مرضیه |
|
|
سالها دل طلب جام جم از ما می کرد
آنچه خود داشت ز بیگانه طلب میکرد گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا میکرد. ما کم از گلها نیستیم که ترنم باران و محبت نسیم را با آغوش باز خویش می پذیرند ما انسانیم و انسان با محبت معنا می شود |
|
+ نوشته شده در
84/06/27ساعت 12:35 توسط مرضیه |
|
|
چشم فروبسته اگر وا كني
درتو بود هر چه تمنا كني عافيت از غير نصيب تو نيست غير تو اي خسته طبيب تونيست از تو بود راحت بيمار تو نيست به غير از تو پرستار تو همدم خود شو كه حبيب خودي چاره خود كن كه طبيب خودي غير كه غافل ز دل زار تست بي خبر از مصلحت كار تست بر حذر از مصلحت انديش باش مصلحت انديش دل خويش باش چشم بصيرت نگشايي چرا ؟ بي خبر از خويش چرايي چرا ؟ صيد كه درمانده ز هر سو شده است غفلت او دام ره او شده است تا ره غفلت سپرد پاي تو دام بود جاي تو اي واي تو خواجه مقبل كه ز خود غافلي خواجه نه اي بنده نا مقبلي از ره غفلت به گدايي رسي ور به خود آيي به خدايي رسي پير تهي كيسه بي خانه اي داشت مكان در دل ويرانه اي روز به دريوزگي از بخت شوم شام به ويرانه درون همچو بوم گنج زري بود در آن خاكدان چون پري از ديده مردم نهان پاي گدا بر سر آن گنج بود ليك ز غفلت به غم ورنج بود گنج صفت خانه به ويرانه داشت غافل از آن گنج كهد ر خانه داشت عاقبت از فاقه و اندوه و رنج مرد گدا مرد و نهان ماند گنج اي شده نالان ز غمو رنج خويش چند نداري خبر از گنج خويش؟ گنج تو باشد دل آگاه تو گوهر تو اشك سحرگاه تو مايه اميد مدان غير را كعبه حاجات مخوان دير را غير ز دلخواه تو آگاه نيست ز آنكه د لي رابدلي راه نيست خواهش مرهم ز دل ريش كن هر چه طلب مي كني از خويش كن |
|
+ نوشته شده در
84/06/27ساعت 12:33 توسط مرضیه |
|
|
تو را گم مي كنم هر روز و پيدا مي كنم هر شب |
|
+ نوشته شده در
84/06/27ساعت 12:25 توسط مرضیه |
|
|
+ نوشته شده در
84/06/20ساعت 14:3 توسط مرضیه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
خدایا من در کلبه حقیرانه خود چیزی دارم که تو درعرش کبریایی نداری من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری.........
|
|
RSS
|