تبليغاتX
دل جايگاه عشق به کسی نیست...جز خدا
به نام آنکه اشک را آفرید تا مرز وداع آتش نگیرد...

 

بگذار سر به سينه ي من تا كه بشنوي

آهنگ اشتياق دلي درد مند را

شايد كه بيش از اين نپسندي به كار عشق

آزار اين رميده ي سر در كمند را

بگذار سر به سينه ي من تا بگويمت

اندوه چيست، عشق كدامست، غم كجاست

بگذار تا بگويمت اين مرغ خسته جان

عمريست در هواي تو از آشيان جداست

+ نوشته شده در  87/05/01ساعت 8:58  توسط مرضیه | 

 

            

زیباترین واژه ی هستی روزت مبارک.

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 11:13  توسط مرضیه | 
تبارک‌ الله‌ احسن‌ الخالقین‌ (آفرین‌ بر خودم‌ بهترین‌ آفرینندگان‌!).
یعنی‌: به‌! ببین‌ چه‌ ساخته‌ام‌! از آب‌ و گل‌! روح‌ خودم‌ را در او دمیدم‌ و این‌ چنین‌ شد! و این‌ است‌ که‌ مرا این‌ چنین‌ می‌شناسد! که‌ خود را می‌شناسد که‌ گفته‌اند: خود را بشناس‌ تا خدا را بشناسی‌، چه‌ «خود» روح‌ خدا است‌ در اندام‌ تو ای‌ مانی‌ من‌! ای‌ مبعوث‌ هنرمند بسیار دان‌ من‌، ای‌ آشنای‌ نازنین‌ گرانبهای‌ نفیس‌ من‌، ای‌ روح من‌، خود من‌، و من‌ نخستین‌ بار که‌ در رسیدم‌ آن‌ من‌ پولادین‌ خویش‌ را که‌ غروری‌ رویین‌ بر تن‌ داشت‌، غروری‌ که‌ با هر ضربه‌ای‌ که‌ روزگار بر آن‌ فرود آورده‌ بود و هر گرزی‌ که‌ حوادث‌ بر سرش‌ کوفته‌ بود سخت‌تر گشته‌ بود، بر قامتش‌ فرو شکستم‌ که‌ در راه‌ طلب‌ این‌ اول‌ قدم‌ است‌، چه‌ غرور حجاب‌ راه‌ است‌ که‌ گفته‌اند: «نامرد غرورش‌ را می‌فروشد و جوانمرد آن‌ را می‌شکند، نه‌ به‌ زر و زور، بل‌ بر سر دوست‌ که‌ غرورهای‌ بزرگ‌ همواره‌ بر عصیان‌ و صلابت‌ سیراب‌ می‌شوند و یکبار از تسلیم‌ و شکست‌ سیراب‌ می‌شوند و سیراب‌تر و آن‌ بار آن‌ هنگام‌ است‌ که‌ این‌ معامله‌ نه‌ در کار دنیا است‌ که‌ در کار آخرت‌ است‌ و آدمیان‌ بر دوگونه‌اند: خلق‌ کوچه‌ و باازر که‌ سر به‌ بند کرنش‌ زور می‌آورند و گزیدگان‌ که‌ سر به‌ لبه‌ تیغ‌ می‌سپارند و به‌ ربقه‌ تسلیم‌ نمی‌آورند، دل‌ به‌ کمند نیایش‌ دوست‌ می‌دهند و بسیار اندک‌اند آنها که‌ در ظلمت‌ شبهای‌ هولناک‌ شکنجه‌ گاهها و در آغوش‌ مرگی‌ خونین‌ یک‌ «لفظِ» آلوده‌ به‌ ستایشی‌ نگفته‌اند و یک‌ «سطر» آغشته‌ به‌ خواهشی‌ ننوشته‌اند .

                                                                                                    د کتر شریعتی

+ نوشته شده در  87/04/02ساعت 11:14  توسط مرضیه | 
 

و خداوند زنده ی جاوید بود  که در کویر بی پایان عدم "تنها نفس می کشید". دوست داشت چشمی ببیندش، دوست داشت دلی بشناسدش ودر خانه ای گرم از عشق، روشن از آشنایی، استوار از ایمان و پاک از خلوص خانه گیرد.

و خدا آفریدگار بود و دوست داشت بیافریند.................

                                                                          دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  87/03/26ساعت 8:35  توسط مرضیه | 
    

آن را که جفا جوست نمی باید خواست
سنگین دل و بد خوست نمی باید خواست
 مارا ز تو غیر از توتمنایی نیست
از دوست به جز دوست نمی باید خواست 
                                    

                                           معیری

+ نوشته شده در  87/03/08ساعت 12:20  توسط مرضیه | 
    

ای کاش فدک این همه اسرار نداشت.

ای کاش مدینه در و دیوار نداشت..

فریاد دل محسن زهرا این است  ...

       ای کاش در سوخته مسمار نداشت.

           

                 شهادت فاطمه زهرا تسلیت باد.

+ نوشته شده در  87/02/31ساعت 20:0  توسط مرضیه | 
در پیش چشم دنیا
 دوران عمر ما
 یک قطره دربرابر اقیانوس
 درچشمهای آن همه خورشید کهکشان
عمر جهانیان
 کم سو تر از حقارت یک فانوس
 افسوس

                                  مصدق

+ نوشته شده در  87/02/29ساعت 10:24  توسط مرضیه | 
           

گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم
 از این دوگانگی ست که بس درد می کشم

                                             مصدق

+ نوشته شده در  87/02/04ساعت 8:35  توسط مرضیه | 

 

 ما دو تن مغرور
 هر دو از هم دور
 وای در من تاب دوری نیست 
 ای خیالت خاطر من را نوازشبار
بیش از این در من صبوری نیست
 بی تو من تنهای تنهایم
من به دیدار تو می ایم

                        مصدق

+ نوشته شده در  87/01/20ساعت 10:45  توسط مرضیه | 
      

                        ....و عشق واژه ایست که خداوند آن را آفرید....

 

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت 11:17  توسط مرضیه | 
دشتها آلوده ست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت اید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
 نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشانده ست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
 بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
 و کسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
و زمانی شده است
که به غیر از انسان
 هیچ چیز ارزان نیست

                      حمید مصدق

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 17:47  توسط مرضیه | 
  

   آن روز با تو بودم
    امروز بی توام
     آن روز که با تو بودم
      بی تو بودم
       امروز که بی توام با توام

                         حمید مصدق

+ نوشته شده در  86/12/08ساعت 21:12  توسط مرضیه | 

                    

روزها گذشت و گنجشك با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت : " می آید. من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در خود نگه می دارد. " و سرانجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند ، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : " با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست ! " گنجشك گفت : " لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی كسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این توفان بی موقع چه بود ؟ چه می خواستی از لانه محقرم،‌ كجای دنیا را گرفته بود ؟ " و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست. سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند.خدا گفت : " ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود. خدا گفت : " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی..." اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد...!

 

+ نوشته شده در  86/12/05ساعت 11:6  توسط مرضیه | 

در پیش چشم دنیا
 دوران عمر ما
 یک قطره دربرابر اقیانوس
 درچشمهای آن همه خورشید کهکشان
عمر جهانیان
 کم سو تر از حقارت یک فانوس
 افسوس
 

                    حمید مصدق

+ نوشته شده در  86/11/27ساعت 10:40  توسط مرضیه | 

      

 

 من تمنا کردم
 که تو با من باشی
 تو به من گفتی
 هرگز هرگز
پاسخی سخت و درشت
و مراغصه این هرگز کشت

                                  مصدق

+ نوشته شده در  86/11/11ساعت 10:42  توسط مرضیه | 

 

برسرقبرکشیشی چنین نوشته بود:آن هنگام که جوان بودم و فارغ از همه چیزوتخیلم مرزومحدودهای نمیشناخت در سر آرزوی تغییر دنیا را می پروراندم.بزرگتر وخردمندترکه شدم.دریافتم جهان تغییر ناپذیراست پس افق اندیشه ام را محدودتر کردم و برآن شدم تا تنها کشورم راتغییر دهم ام این هم عملی نبود.پس از سالها زندگی وتجربه آخرین تلاش نومیدانه خود را صرف تغییر خانواده ام کردم اما افسوس آنها نیز که نزدیکترین کسان به من بودند تغییر نکردند.اکنون که در بستر مرگم به ناگاه حقیقتی را یافته ام تنها اگر خودم را تغییر داده بودم آنگاه نمونه ای می شدم برای خانواده ام تا آنان نیز خود را تغییر داده دهند.با انگیزه و تشویق آنها چه بسا که کشورم نیز اندکی اصلاح می شدوشاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم!

پس بیاید غرور را کنار بگذاریم و خودمونو اصلاح کنیم. وقتی می تونیم خوب باشیم چرا باید بد باشیم فرصت کمتر از اون چیزیه که فکرشو می کنید پس از دستش ندید .

یا علی

+ نوشته شده در  86/11/09ساعت 9:43  توسط مرضیه | 
                                       

خدا شرق است و غرب است

به هر طرف رو کني، رو در روي خدا خواهي بود

دعايي که بيش از همه مورد پذيرش خداوند است

دعايي است که از دل شاکر برخيزد.

خداوند انسان را در آب هاي عميق فرو مي کند

نه براي غرق کردنش، بلکه براي پاک کردنش

همه آزمون هاي خداوند هدفمند است، روزي نور را خواهي ديد.

او فقط مي خواهد که به او اعتماد کني، با ايمانت راه برو نه با چشمت.

بعضي فکر مي کنند منصفانه نيست که

خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است.

بعضي ديگر خدا را ستايش مي کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است

دعا نکن که خدا کنار تو باشد، دعا کن که تو کنار خدا باشي.

+ نوشته شده در  86/11/08ساعت 16:5  توسط مرضیه | 
خدایی فکر کن ببین چی می شد اگه.....

چی می شد اگه خدا امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ديروز ما وقت نکرديم از او

تشکر کنيم.
چی می شد اگه خدا فردا ديگه ما را هدايت نمی کرد چون امروز اطا عتش نکرديم
چی می شد اگه خدا امروز با ما همراه نبود چرا که امروز قادر به درکش نبوديم
چی می شد ديگه هرگز شکو فا شدن گلی را نمی ديديم چرا که وقتی خدا بارون فرستاد ه بود

 گله کرديم.
چی می شد اگه خدا عشق و مراقبتش را از ما دريغ می کرد چرا که ما از محبت ورزيدن به

 ديگران دريغ کرديم.
چی می شد اگه خدا فردا کتاب مقدسش را از ما می گرفت چرا که امروز فرصت نکرديم انرا

 بخوانيم.
چی می شد اگه خدا در خا نه اش را می بست چون ما در قلبهای خود را بسته ايم
چی می شد اگه خدا امروز به حرفهايمان گوش نمی داد چون ديروز به دستوراتش خوب عمل

 نکرديم .
چی می شد اگه خدا خواسته هايمان را بی پاسخ می گذاشت چون فراموشش کرديم.
چی می شد اگه ما از اين مطالب به سادگی بگذريم ؟
بياييم خود را به خدا نزديکتر کنيم و بذر خدا شناسی را در قلبهاي يکديگر بکاريم

اصلا بهش فکر کرده بودی تا حالا...ااینقدر تو هوا زندگی نکن بشر خدا را خوش نمی یاد....

یا علی

+ نوشته شده در  86/11/04ساعت 11:25  توسط مرضیه | 

بسم‌الله 
 ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش
 جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند.توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضی پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند وبعضي آزادگيشان را.شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دورمن جمع شده‌اند.جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.  با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم راروي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود.  آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمامشد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود

مواظب باش تو به هر بهایی چیزی از شیطان خریداری نکنی...

یه چیزی را یادتون نره اگه شیطان با نافرمانی خدا به آدم سجده نکرد مواظب باشین جزو کسانی نباشین که به خدا سجده نمی کنید با نافرمانی از خدا که این گناه بسی از گناه شیطان بالاتر است.

یا علی

+ نوشته شده در  86/10/19ساعت 11:36  توسط مرضیه | 

این مرد خودپرست
 این دیو این رها شده از بند
 مست مست
ایستاده روبه روی من و خیره در منست
گفتم به خویشتن
ایا توان رستنم از این نگاه هست ؟
مشتی زدم به سینه او
 ناگهان دریغ
 ایینه تمام قد رو به رو شکست

                                               مصدق

+ نوشته شده در  86/10/18ساعت 14:48  توسط مرضیه | 

 دیگر تبار تیره انسان برای زیست
 محتاج قصه های دروغین خویش نیست
 ما ذهن پاک کودک معصوم را
 با قصه های جن و پری
و قصرهای نور
 آلوده می کنیم
ایا هنوز هم
دلبسته کالسکه زرینی ؟
 ایا هنوز هم
 در خواب ناز قصر های طلایی را
می بینی ؟

                             حمید مصدق
 

+ نوشته شده در  86/09/28ساعت 9:52  توسط مرضیه | 
      

جان جهان ز نور تو سرشار می شود
 همراه با طلوع تو ای آفتاب پاک
در خواب رفته طالع من
این خفته سالیان بیدار می شود
ای ایه مکرر آرامش
می خواهمت هنوز
 آری هنوز هم
دریای ‌آرزو
 در این دل شکسته من موج می زند
راهی به دل بجو

           حمید مصدق

+ نوشته شده در  86/09/11ساعت 10:19  توسط مرضیه | 
اينك من از دنيا ميروم بيست وپنج كشور جزء امپراتوري ايران است.
و در تمام اين كشور ها پول ايران رواج دارد.
در آن كشور ها داراي احترام هستند . وايرانيان نيز
و مردم آن كشور ها در ايران داراي احترام هستند.
جانشين من (خشايار شاه) بايد مثل من در حفظ اين كشور ها بكوشد .
وراه نگهداري اين كشور ها آن است كه در امور داخلي آنها مداخله نكند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.

اكنون كه من از اين دنيا مي روم دوازده كرور زر در خزانه سلطنتي داري و اين زر يكي از اركان قدرت تو ميباشد.
زيرا قدرات پادشاه فقط به شمشير نيست بلكه به ثروت نيز هست .
البته به خاطر داشته باش تو بايد به اين ذخيره بيفزايي نه اينكه از آن بكاهي .
من نمي گويم كه در مواقع ضروري از آن برداشت نكن ، زيرا قاعده اين زر در خزانه آن است كه هنگام ضرورت از آن برداشت كنند ، اما در اولين فرصت آنچه برداشتي به خزانه برگردان .

مادرت آتوسا (جانم به قربانش) برمن حق دارد پس پيوسته وسايل رضايت خاطرش را فراهم كن.

ده سال است كه من مشغول ساختن انبار هاي غله در نقاط مختلف كشور هستم و من روش ساختن اين انبار ها را كه از سنگ شود وبه شكل استوانه هست، در مصر آموختم و چون حشرات در آن بوجود نمي آيند و انبار ها پيوسته تخليه مي شود .
غله در اين انبار ها چند سال مي ماند بدون اينكه فاسد شود و تو بايد بعد از من به ساختن انبار هاي غله ادامه بدهي تا اينكه همواره آذوقه دو و يا سه سال كشور در آن انبار ها از غله موجود باشد .
و غله جديد را بعد از اينكه بوجاري شد به انبار منتقل نما و به اين ترتيب تو هرگز براي آذوغه در اين مملكت دغدغه نخواهي داشت. ولو دو يا سه سال پياپي خشكسالي شود.
هرگز دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي نگمار و براي آنها همان مزيت دوست بودن با تو كافي است
چون اگر دوستان ونديمان خود را به كار هاي مملكتي بگماري و آنان به مردم ظلم كنند و استفاده نامشروع نمايند نخواهي توانست آنها را به مجازات برساني چون با تو دوست هستند و تو ناچاري رعايت دوستي بنمايي.

من ميخواستم بين شط نيل و درياي سرخ كانالي بوجود بياورم كه از نظر بازرگاني و جنگي خيلي اهميت دارد و تمام كردن اين كانال هنوز به اتمام نرسيده تو بايد آن كانال را به اتمام برساني و عوارض عبور كشتي ها از آن كانال نبايد آنقدر سنگين باشد كه ناخدايان كشتي ها ترجيح بدهند كه از آن عبور نكنند.

اكنون من سپاهي به طرف مصر فرستادم تا اينكه در اين قلمرو ، نظم و امنيت برقرار كند ، ولي فرصت نكردم سپاهي به طرف يونان بفرستم و تو بايد اين كار را به انجام برساني . با يك ارتش قدرتمند به يونان حمله كن و به يونانيان بفهمان كه پادشاه ايران قادر است مرتكبين فجايع را تنبيه كند.

توصيه ديگر من به تو اين است كه هرگز دروغ گو و متملق را به خود راه نده ، چون هردوي آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم دروغ گو را از خود دور نما .

هرگزعمال ديوان را بر مردم مسلط نكن و براي اينكه عمال ديوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون وضع كردم .
افسران وسربازان ارتش را راضي نگه دار و با آنها بدرفتاري نكن .
اگر با آنها بد رفتاري كني آنها نخواهند توانست معامله متقابل كنند در ميدان جنگ تلافي خواهند كرد.
ولو به قيمت كشته شدن خودشان باشد .
تا اينكه وسيله شكست خوردن تو را فراهم كنند.
امر آموزش را كه من شروع كردم ادامه بده وبگذار اتباع تو بتوانند بخوانند وبنويسند تا اينكه فهم وعقل آنها بيشتر شود وهر چه فهم وعقل آنها بيشتر شود ، تو ميتواني با اطمينان بيشتري سلطنت كني .
همواره حامي كيش يزدان پرستي باش اما هيچ قومي را مجبور نكن كه از كيش تو پيروي نمايد و پيوسته به خاطر داشته باش كه هركس بايد آزاد باشد و از هر كيش كه ميل دارد پيروي نمايد

بعد از اينكه من زندگي را بدرود گفتم بدن من را بشوي و آنگاه كفني را كه من خود فراهم كرده ام بر من بپيچان و در تابوت سنگي قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را كه موجود است مسدود نكن تا هرزماني كه ميتواني وارد قبر بشوي و تابوت مرا در آنجا ببيني و بفهمي ، كه من پدر تو پادشاهي مقتدر بودم و بر بيست وپنج كشور سلطنت ميكردم ، و تو نيز مثل من خواهي مرد .
زيرا سرنوشت آدمي اين است كه بميرد.
خواه پادشاه بيست وپنج كشور باشد خواه يك خاركن و كس در اين جهان باقي نخواهد ماند

 

+ نوشته شده در  86/08/30ساعت 10:4  توسط مرضیه | 

 

در گذشته ای بسیار دور خداوند عنصر قدرت و عشق خود را به انسان داده بود

 تا با آن زندگی کرده و به حقایق دست پیدا کند . اما طولی نکشید که انسان مغرور شد و

 شروع به سوء استفاده از عنصر کرد .بنابراین خداوند آن را از او گرفت و به فرشته ها

سپرد تا در جایی پنهانش کنند که دست انسان به آن نرسد . فرشته ها جلسه ای تشکیل

 دادند تا برای پنهان کردن آن عنصر تصمیم بگیرند .یکی از آنها پیشنهاد کرد آن عنصر

 را در اعماق اقیانو س پنهان کنیم . دیگران گفتند : انسان به اعماق اقیانوس ها دست پیدا

می کند . دیگری گفت : آن را بر فراز بلند ترین کوه پنهان کنیم . باز دیگران گفتند انسان

تمام کوه ها را فتح خواهد کرد . یکی دیگر جنگل را پیشنهاد کرد و دیگری روی ابرها

را ولی هیچ کدام مورد قبول جمع واقع نشد چرا که همه می دانستند انسان به همه جا

سرک خواهد کشید و ناگهان یکی از فرشته ها فریاد کشید و گفت فهمیدم : آن را در

اعماق قلب خودش پنهان کنید .انجا تنها جایی است که انسان در آن کاوش نخواهد کرد 

 این پیشنهاد مورد قبول واقع شد .

 

کمی هم به درون خود سفر کنید پیش از آنکه وجود دیگران را زیر و رو کنید.

 

یا علی

 

+ نوشته شده در  86/08/07ساعت 8:43  توسط مرضیه | 

 

وقتی گريبان عدم با دست خلقت می دريد
وقتی ابد چشم تو را پيش از ازل می آفريد
وقتی زمين ناز تو را در آسمانها می کشيد
وقتی عطش طعم تو را با اشکهايم می چشيد
من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه دلی
چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی
يک آن شد اين عاشق شدن دنيا همان يک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود
وقتی که من عاشق شدم شيطان به نامم سجده کرد
آدم زمينی تر شد و عالم به آدم سجده کرد
من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

 چيزی نمی دانم از اين ديوانگی و عاقلی

+ نوشته شده در  86/08/01ساعت 16:34  توسط مرضیه | 
      

همزاد دل است درد و دیرینه ی من
 اندوه جهان است در ایینه ی من
 ای کوه کهن صدای نالیدن توست
 این ناله که بر می شود از سینه ی من

                                ابتهاج

 

+ نوشته شده در  86/07/30ساعت 10:55  توسط مرضیه | 
   

    برخیز دلا که دل به دلدار دهیم
   جان را به جمال آن خریدار دهیم
    این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
     جان و دل و دیده را به دیدار دهیم

                                                     ابتهاج

+ نوشته شده در  86/07/24ساعت 15:43  توسط مرضیه | 
      

از وحشت مرگ می زنم فریاد
بر سینه سرد گور باید خفت
هر لحظه به مار بوسه باید داد


ای وای چه سرنوشت جانسوزی
اینست حدیث تلخ ما این است
ده روزه عمر با همه تلخی
انصاف اگر دهیم شیرین است


از گور چگونه رو نگردانم
 من عاشق آفتاب تابانم
من روزی اگر به مرگ رو کردم
از کرده خویشتن پشیمانم


من تشنه این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پاییزم
تا مرگ نیامدست برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم

                  

                                فریدون مشیری

+ نوشته شده در  86/07/18ساعت 10:46  توسط مرضیه | 
  

شب قدر نزدیکه...

تویی و خدای خودت..پس از دستش نده..

التماس دعا

یا علی

+ نوشته شده در  86/07/07ساعت 11:50  توسط مرضیه | 
سلام داداش یه کم دیر شد ..آخه فرصت نشد بیام اینجا درگیریا زیاد بود می دونی که...وگرنه دیروز باید اینکار را می کردم

                                  تولدت مبارک

      تولد 

         قشنگترین لحظه زندگی هر انسان ..چون در اون لحظه پاکترین موجود کره خاکیه................

          

          انشا... که همیشه سلامت و شاد باشی......

                    یا علی

 

+ نوشته شده در  86/06/31ساعت 12:52  توسط مرضیه | 
 
Cool Status Bar Scroller